تبليغاتX
غم تنهایی

غم تنهایی

غم تنهایی اسیرت میکنه.... تابخوای بجنبی پیرت می کنه

دوستان عزیز سلام

من دوباره برگشتم امااین باربدون غم تنهایی

خوشحال می شم به وبلاگم یه سریبزنید

                               http://naghos-eshgh.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 8:54 AM  توسط بهار  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 9:11 AM  توسط بهار  | 

آخرین آپدیت

سلام به تمامی دوستان عزیز هیچ فکرنمی کردم اینقدرزود ازجمع شما عزیزان برم توی این مدت کمی که توی جمع وبلاگ نویسان عزیز بودم دوستان

خوبی پیداکردم وازهمه ی عزیزانی که بامن همدردی کردن کمال تشکررادارم. این آخرین پستی هست که برای شما عزیزان می نویسم. همگیتان رابه

خدای بزرگ می سپارم وامیدوارم توی این ماه عزیز همتون به مراددلتون برسید. دوستدارهمیشگی شمابهار که برخلاف اسمم متولدپائیزم ووجودم هم

نیز پائیزیست وضمنا" به تمامی دوستان قول می دهم که هرچندوقت یبار بهشون سربزنم.

بنام عشق یابهتربگویم سرنوشت

وصیت می کنم که مرابرروی آن تپه ی همیشه سرسبزو زیبای همیشگی که قدمگاه من ویاربود به خاک بسپارید وازچوب آن درختی که نام زیبای

اورابررویش حک کردم تابوتی برایم بسازیدوازآن تخته سنگ کناررودخانه برایم سنگ مزاری درست کنید وبرروی سنگ مزارم به جای اینکه

نامم وروزولادتم رابنویسید نام عشقم وروزعاشقیم رابنویسید که آن روز، روزتولددوباره ام شد.مبادا بگذاریدقطره اشکی ازچشمان عزیزانم یرروی

بدن ناپاکم وسنگ مزارم بریزد ومبادا تابوتم برروی دوش خودبگذاریدوهرآنچه را که دارم وبرای شمایادآور من است راآتش زنیدوخاکسترش را بر

روی آب روانی که ازآن نزدیکی می گذردبریزیدمبادا برایم هفت وچله بگیرید وخاطرات مرا ازذهن های خودپاک کنید ویادی ازمن گنه کارنگیرید.

بدرودای روزهای برباد رفته،بدرودای آرزوهای دست نیافتنی، بدرودای روزهای تلخ بدرود.......

***********

اکنون کارم سفراست

مسافری تنهایم

که درزیرکوله باری سنگین پشتم خم شده

واستخوانهایم به درد آمده است

ومی روم وراه طولانی لحظه ها

درپیش رویم تاافق کشیده شده است.

وازهرمنزلی تامنزل دوردست دیگر لحظه ای است

واین چنین من باید صدهزار میلیون ها لحظه راطی کنم

تابرسم به یک روز

(( دکترعلی شریعتی ))

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 8:33 AM  توسط بهار  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 8:0 AM  توسط بهار  | 

وقتی...

وقتی که دیگرنبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظارآمدنش نشستم

وقتی که دیگرنمی توانست مرادوست بدارد

من اورا دوست داشتم

وقتی اوتمام کرد

من شروع کردم

وقتی اوتمام شد

من آغاز شدم

وچه سخت است

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 7:56 AM  توسط بهار  | 

اندوه تنهایی...

چون لاله درصحرای رسوائی

می سوزم ازاندوه تنهائی

یک خاصیت عشق همین است که عاشق خبرازگردش ایام ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 6:39 AM  توسط بهار  | 

نیاز...

تن تو ظهر تابستون و بیادم میاره

رنگ چشمای توبارون و بیادم میاره

وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره

قهرتوتلخی زندون وبیادم میاره

من نیازم تورو هرروز دیدن

ازلبت دوست دارم شنیدنه

۱۳ مهر چهارمین سال  درگذشت فریدون فروغی

 رابه تمامی دوست داران آن تسلیت می گویم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 9:14 AM  توسط بهار  | 

درگذشت فریدون فروغی..

درگذشت فریدون فروغی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 9:1 AM  توسط بهار  | 

غم جدایی...

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 6:43 AM  توسط بهار  | 

عشق

عشق،عشق می آفريند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفريند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد می آفريند
اميد زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفريند
عشق،عشق می آفريند

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 3:28 PM  توسط بهار  | 

عشق چیست؟

عشق چيست ؟ عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي : روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 2:23 AM  توسط بهار  | 

زیباست...

عاشقانه زیستن ومردن

چه زیباست!

به رنگ دریا بودن در آن فرو رفتن

چه زیباست!

در قفس بودن به فکر رهایی مردن

چه زیباست!

در دامن کوه بودن در رویای قله

چه زیباست!

پرنده بودن در اوج آسمان بودن

چه زیباست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 8:3 AM  توسط بهار  | 

عشق...

عشق است که مرا در آتشکده انداخت

از مسجد برون ودر میکده انداخت

از عالم وفاضل براندم

به دست ساقی وساغرم داد

تیشهء فرهاد داد به دستم

بیستون بر سر راهم گذاشت

روی لیلی از من گرفت

بیابان بر سر راهم گذاشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 8:2 AM  توسط بهار  | 

عاشق دیوانه...

اگر بگریم گویند که عاشق است

اگر بخندم گویند دیوانه است

پس می خندم و می گریم

                که بگویند یک عاشق دیوانست

*****

به عشق عادت نکنید با عشق زندگی کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 9:4 AM  توسط بهار  | 

حس..

همه حسم به تو اشکی شد از چشمم چکید

روی زمین و شقایقی از آن دمید

دست عاشقی آمد اورا بچید

داد به دست عاشقی دگر که قلبش با آن تپید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 8:50 AM  توسط بهار  | 

حکایت حرمان...

من دلخوشم به سوختن و دوست داشتن

با خون دل حکایت حرمان نگاشتن

عاشق نگشته ای وندانی چه عالمی ست

از دست دوست سر به بیابان گذاشتن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 8:44 AM  توسط بهار  | 

افسوس...

شرابی ازلبت در جام کردی مرا با بوسه شیرین کام کردی دلم آهوی وحشی بود واورا ندانم باچه افسوس رام کردی فریدون مشیری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 8:29 AM  توسط بهار  | 

اگر یک روز...

If one dey

if on day you feed like crying .

call me

Idonٌ t promise that I will make you laugh

but can cry with you

if on day you want to run away

done be a friend to call me

Idonٌ t promise to ask you to stop

but I can ran with you

but if one day you call me

and there is no ansewer

come fast to see me

prehaps I need you

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 2:28 AM  توسط بهار  | 

هدیه

من ازنهایت شب حرف می زنم

من ازنهایت تاریکی

وازنهایت شب حرف می زنم

اگربه خانه ی من آمدی ای برای من ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که ازآن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

(( فروغ فرخزاد ))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 2:25 AM  توسط بهار  | 

صدا....

 در آن جا بر فراز قله ي کوه

 دو پايم خسته از رنج دويدن

 به خود گفتم که در اين اوج ديگر

 صدايم را خدا خواهد شنيدن

 به سوي ابرهاي تيره پر زد

 نگاه روشن اميدوارم

 ز دل فرياد کردم کاي خداوند

 من او را دوست دارم، دوست دارم

 صدايم رفت تا اعماق ظلمت

 به هم زد خواب شوم اختران را

 غبارآلوده و بي تاب کوبيد

 در زرين قصر آسمان را

 ملائک با هزاران دست کوچک

 کلون سخت سنگين را کشيدند

 ز طوفان صداي بي شکيبم

 به خود لرزيده در ابري خزيدند

 ستون ها همچو ماران پيچ دز پيچ

 درختان در مه سبزي شناور

 صدايم پيکرش را شست و شو داد

 ز خاک ره درون حوض کوثر

 خدا در خواب رويابار خود بود

 به زير پلک ها پنهان نگاهش

 صدايم رفت و با اندوه ناليد

 ميان پرده هاي خوابگاهش

 ولي آن پلک هاي نقره آلود

 دريغا تا سحرگه بسته بودند

 سبک چون گوش ماهي هاي ساحل

 به روي ديده اش بنشسته بودند

 صدا صد بار نوميدانه برخاست

 که عاصي گردد و بر وي بتازد

 صدا مي خواست تا با پنجه ي خشم

 حرير خواب او را پاره سازد

 صدا فرياد مي زد از سر درد:

 به هم کي ريزد اين خواب طلايي؟

 من اين جا تشنه ي يک جرعه ي مهر

 تو آن جا خفته بر تخت خدايي؟!

 مگر چندان تواند اوج گيرد

 صدايي دردمند و محنت آلود؟

 چو صبح تازه از ره باز آمد

 صدايم از «صدا» ديگر تهي بود

 ولي اين جا به سوي آسمان هاست

 هنوز اين ديده ي اميدوارم

 خدايا اين صدا را مي شناسي؟

 من او را دوست دارم، دوست دارم!

 (( فروغ فرخزاد))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 2:23 AM  توسط بهار  | 

رزعشق...

 بيا با افق مهرباني كنيم
 غم پونه را آسماني كنيم
 بيا تو ي نقاشي قلبمان
 رزعشق را ارغواني كنيم
           

                ***************************   

         این نکته نوشته انددردفترعشق

     بایست بداندهرکه داردعشق

     اول قدم عشق دل از کف دادن

     جان دادن وسرباختن است آخرعشق 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 8:4 AM  توسط بهار  | 

صبر...

چه آرزوی محالی ست زیستن باتو

مرا همین بگذارند یک سخن باتو:

به من بگوکه مرا ازدهان شیربگیر!

به من بگو که برودر دهان شیر بمیر!

بگوبرو جگر کوه قاف را بشکــــاف؟

ترا به هرچه توگویی.به دوستی سوگند

هرآنچه خواهی ازمن بخواه صبرمخواه.

که صبرراه درازی به مرگ پیوسته ست!

توآرزوی بلندی و دست من کوتــــاه

تو دوردست امیدی وپای من خسته ست.

همه وجود تو مهراست وجان من محروم

چراغ چشم تو سبزاست وراه من بسته ست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 7:53 AM  توسط بهار  | 

باچه؟...

 شکم گرسنه رامی شودسیرکردباعلف

 اماقلب تشنهءعشق راباچه؟

 روی بوریا نیز میشودآ رمید

 اماآ رامش روح خسته راباچه؟

 چادری می شودبنا کردبه نام خانه

 اماپایه های محکم بنای دوستی راباچه؟

 جادهءدرازی رامیشودپیمودباپای پیاده

 امایکدلی رفیق نیمه راه راباچه؟

 درپناه آفتاب هم میشودگرماگرفت

 اماگرمی نگاه یارراازچه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 7:50 AM  توسط بهار  | 

یادم باشه یادت باشه...

یادم باشه یادت باشه دروغ نگیم به همدیگه

دوستم داری دوستت دارم این وچشمامون به هم میگه

شمعی توی سقا خونه یادم باشه روشن کنم

یادم باشه فقط برات رخت عروسی تن کنم

یادم باشه یادت باشه دروغ نگیم به همدیگه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 7:23 AM  توسط بهار  | 

درمتن کلام زندگی چیست؟

 در متن کلام زندگی چیست؟!

 ز- زاری کردن درغم از دست دادن یار

 ن- ناله کردن از جفای یار

 د- داد ودرد از زخمهای حرف های یار

 گ- گریه کردن در پشت سر یار

 ی- یاسی ازرسیدن به وصال یار

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 7:22 AM  توسط بهار  | 

می توان...

 می توان از تو سرود

 می توان چشم را صبح به روی تو گشود

 می توان به جای پا با سر دوید

 می توان به جای گل تو را بویید

 می توان تورا در دست گرفت وبوسید

می توان از روی تو یک نقاشی زیبا کشید

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 7:21 AM  توسط بهار  | 

آئینه...

 وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم که چقدرآدم تنهایی هستم.من از کودکی باتنهای خوگرفته ام

 بازی های بدون همبازی بهم فهموندن کهتنهام.بغضهایی که همیشه بی صدا شکست وکسی دلیلش

  رونفهمید بهم نشون دادن که هیچ همدمی ندارم.

  ازکودکی تنهاهمبازی وهمدم من آئینه ای بودکه به دیوار اتاقم آویخته ام.همبازیی که هیچ گاه حرفی

  نزدیااعتراضی نکرد.همدمی که حرفهای دلم رامی شنوداما لب برسخن نمی گشاید.این آئینه هم دیگر

  داردمراتنها می گذاردچراکه عمرش داردبه پایان می رسد.نمی دانم بعدازاین چه چیزیاچه کسی همدمم

  خواهدبودوچه چیزی مرابیاد کودکیم خواهدانداخت.الان که فکرش رامی کنم می بینم توی این۱۸سال

  چقدرتنهابودم یعنی الانم هستم.جزمواقعی که بااو هستم.دیگه عادت کردم اگه یه روزتنهانباشم انگاریه

  چیزی روگم کردم وهمه اش به دنبال آن میگردم.دیگه تحمل جمع خونواده روندارم همیشه توی اتاقم

  خودم راحبس می کنم چراکه تنهایی دیگربرایم عذاب آورنیست بلکه این شلوغی است که مرا آزار

  می دهد.

  ازهمه ی عزیزانی که وقت می گذارند واین چرتو پرتهارامی خوانن ممنونم وهمین

  طورازهمه یکسانی که نظرمی دهند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 8:57 AM  توسط بهار  | 

زندگی ....

زندگی زیباست باتمام تلخی ها وشیرینی هایش باتمام

خوبی هاوبدی هایش زندگی زیباست برای کسی که

معنی شکست درعشق رادرک نکرده باشد.زندگی برای

من زیبانیست چون هیچ احساسی درمن وجودنداردکه

  آن رادرک کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 8:28 AM  توسط بهار  | 

یه چرت وپرت از خودم

 به نام نامی عشق

 می خواستم برایت ازهیاهوی قلبم بنویسم ولی افسوس که نمی دانستم ازکجاواز

 چه چیزبنویسم ولی نوشتم.

 برایت نوشتم که دوستت دارم نوشتم روزی که تورادیدم روز تولد دوباره ام شدوروز

 شکفتن غنچه ی دلم.غنچه ای که چندسال درانتظارتابش خورشید عشق وآبیاری با

 جویباراشک بود.وقتی تورادیدم خورشیدعشق ازپشت ابرهای تیره ی تنهایی وبی

 کسی بیرون آمدوحویباراشک که جندسال بودکه دیگربرای کسی پرازاشک نمی شد

 پرازاشک شدوتین دودست دردست هم دادن وباعث شکفتن غنچه ی دلم شدندو

 حال این غنچه هرشب باجویباراشک آبیاری می شود وهرروزصبح باتابش خورشید

 عشق ازخواب بیدار می شودوهرروزبادیدن تو یکی ازگلبرگهایش باز می شود.

 نمی دانم چندگلبرگ دیگرمانده است که غنچه کاملا"بازشود ولی آرزو می کنم که

 غنچه ی دل من وتو وتمامی عاشقان هیچ گاه پزمرده نشود. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 8:23 AM  توسط بهار  | 

دوستت دارم

من تنهایم این تنهایی راازغم غم رااز سکوت سکوت رادر بستربرای اندیشیدن

به تودوست دارم.

ندارم هیچ چیزی قابل تو

بجزحرفی که گفتم بادل تو

منم ماهی تویی دریاچه می شد

بمیرم روزوشب درساحل تو

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 0:31 AM  توسط بهار  | 

آموختم...

 زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم امااشک به من نیاموخت

 که چگونه زندگی کنم.

 توبه من آموختی که چگونه دوستت بدارم اماهرگزنیاموختی که چگونه

 فراموشت کنم.

  کاش عاشق نبودم

 درمن عشقی نبود

  امانه

 مشتاقانه رنج عشق را می پذیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 7:56 AM  توسط بهار  | 

دیده تر

تاهستم به جهان مهرووفاکارمن است

تادم مرگ غم ماهرخان یارمن است

شکوه بی خودچه کنم ازغم تنهایی دل

تاسحر دیده تریار و پرستار من است

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 8:9 AM  توسط بهار  | 

غم تنهایی

 چراوقتی که آدم تنها میشه

 غم وغصه اش قدیه دنیامیشه

 میره یک کوشه ی پنهون می شینه

 اونجارو مثل یه زندون می بینه

 غم تنهایی اسیرت می کنه

 تابخوای بجنبی پیرت می کنه

 وقتی که تنها می شم اشک توچشم پرمی زنه

 غم میادیواش یواش خونه ی دل درمی زنه

 یاداون شبها می افتم زیرمهتاب بهار

 توی جنگل لبه چشمه می نشستیم من ویار

 غم تنهایی اسیرت میکنه

 تابخوای بجنبی پیرت می کنه

 می گن اون دنیادیگه مثل قدیمانمی شه

 دل اون آدمازشته دیگه زیبانمی شه

 اون بالا بادداره زاغ ابرارو چوب می زنه

 اشک این ابرازیاده ولی دریانمی شه

 غم تنهایی اسیرت می کنه

 تابخوای بجنبی پیرت میکنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 8:5 AM  توسط بهار  |